برپشت بام خانه خدا
وقتی پرده را درآوردم و روی میز گذشتم زبانم از تعجب چیزی که میدیدیم بندآمد. من اشتباها تو اون شلوغی به جای پرده قسمتی از لباس عربی بقل دستیم را بریده بودم.
دیروز از تلویزیون اخبار تعویض پرده کعبه را دیدم ، به یاد حرفهای مرحوم حاج آقا اثنی عشر افتادم که میگفت:
سال 1355 که مکه مشرف شدیم در هنگام تعویض پرده کعبه از کاروان ماهم یک نفر را دعوت کردند تا در این مراسم شرکت کند و خوشبختانه من را به عنوان نماینده معرفی کردند .
این خبر به همه همسفران رسید و همه این انتخاب را به من تبریک میگفتند که میتوانم در بام خانه خدا در این مراسم شرکت کنم.
بعضی از دوستان هم ازمن خواستند برای تبرک مقداری از پرده قدیمی را برای آنها بیاورم و آنقدر توگوشم خواندند تا وسوسه شدم و چاقویی در کیف کمری مخفی کردم و در وقت معین جهت شرکت درمراسم حاضر شدم.
وقتی به پشت بام خانه خدا رفتیم افرادی از کشورهای مختلف آمده بودند و خلاصه اونجا خیلی شلوغ بود.
زمانیکه پرده قدیمی را با لا کشیدیم در یک لحظه من چاقورادرآوردم و با سرعت مقداری از پرده را بریدم و مخفی کردم.
بعد از پایان مراسم به هتل محل اقامت برگشتم و با استقبال بی سابقه رفقا روبروشدم چون من تنها کسی از ایرانیها بودم که بر پشت بام کعبه قدم گذاشته بود.
اما بشنوید از بقیه داستان ، وقتی وارد اطاق شدم دوستانم دورم حلقه زدند و بی صبرانه از من خواستند پرده خانه خدا را نشان بدهم من هم مثل معرکه گیرها میز را وسط اطاق کشیدم وگفتم دور میز را خلوت کنید تا پرده را در بیارم.
وقتی پرده را درآوردم و روی میز گذشتم زبانم از تعجب چیزی که میدیدیم بندآمد. من اشتباها تو اون شلوغی به جای پرده قسمتی از لباس عربی بقل دستیم را بریده بودم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٦ ق.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳٩٠/٥/٢٠
مهر مادری
او میگفت : نزدیک ظهر بود که به باخبر شدم پای مادر بزرگ شکسته , فورا خودم را رساندم , ننجان تقریبا بی حال افتاده بود و قادر به حرکت نبود , من به کسی که اونجا بود گفتم الآن به دایی عظیم (منظور من بودم) زنگ میزنم که باهم ننجان را به بیمارستان برسانیم .
ننجان تا این راشنید گفت نمیخواد به دائی زنگ بزنی چون بچم خسته هست و هنوز ناهارش را نخورده ...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٤ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳٩٠/٥/۱
عبای پاره
یادش به خیر دوستی داشتم به نام جعفری که هروقت عصبانی میشد میگفت به من میگن جعفری نه برگ چغندر.
او خودش را جزء سازمان عقیدتی سیاسی معرفی میکرد درست یا نادرستش را نمیدانم.
یکبار از مامورتیش به ستاد مشترک ارتش صحبت میکرد و میگفت :
در حین انجام کارهای اداری با شنیدن اذان برای ادای فریضه نماز عذرخواهی کردم و به طرف مسجد حرکت کردم. در زمان ورود به مسجد و برداشتن مهر چشمم به چوب لباسی افتاد و دیدم چند عبا برای استفاده نمازگزاران روی آن آویزان است . یکی از عبا ها را برداشتم و رفتم دقیقا صف اول پشت امام جماعت نشستم .
نماز به طور معمول شروع شد اما در زمان رکوع از صف های پشت سر من صدای خنده شنیده میشد . پیش خودم شیطان را لعنت کردم و گفتم اینها چرا بی موقع میخندند.
خلاصه نماز تمام شد و پس از سلام نماز ظهر طبق معمول با اطرافیان دست دادم و تفبل الله گفتم و وقتی برای دست دادن به عقب برگشتم چهره خندان آنها کاملا نمایان بود.
نماز عصر هم مثل نماز ظهر به جماعت خوانده شد و همگی برای خروج از مسجد رفتیم . وقتی خواستم عبا را درجای خودش آویزان کنم تازه علت خندیدن برادران دینی را درهنگام رکوع فهمیدم.
پشت عبایی که من رو دوشم انداخته بودم بریده شده بود و در هنگام رکوع باسن من از آن بیرون میزد و باعث خنده پشت سریها !
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٦ ق.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٩/۱٢/۱٢
زمستان و زردآلو ( قابل توجه زهرا خانم که باید پسرخاله من را معرفی کند)
سالها قبل در پایگاه هوائی همدان ساکن بودیم و از خانه های سازمانی استفاده میکردیم .
خانه های سازمانی پایگاه ها معمولا یک شکل هستند وپیدا کردن یک آدرس فقط از روی شماره خیابان – شماه بلوک ساختمان و نهایتا پلاک خانه امکان پذیر است.
ما پنج شنبه و جمعه تعطیل بودیم و فرصت خوبی بود که به مسافرت بریم یا به اقوام سر بزنیم.
نزدیکترین فامیل ما پسرخاله من بود که ساکن اراک بودند (وهستند) و ماهم معمولا به اونجا میرفتیم.
البته گاهی هم اونها به ما سرمیزدند. پسر خاله من برای اینکه آدرس خانه مارا بهتر به خاطر بسپارد (در فصل تابستان که به همدان آمده بودند به جای شماره خیابان – بلوک –پلاک) درخت زردآلو که درب منزل مابود را نشان کرده بود.
القصه در سال 57 در زمان انقلاب تعدادی ازهمافران پایگاه هوایی همدان از جمله من را به دلیل راهپیمایی در پایگاه و ... دستگیر و روانه زندان کردند .
به محض باخبر شدن پسرخاله خودش را به همدان رسانده بود . درب پایگاه از مهمانها آدرس منزل مورد نظر را میپرسیدند . پسرخاله هم در جواب (به جای گفتن شماره خیابان – بلوک –پلاک ) گفته بود آدرس منزل همافرکلاتی را میدانم در جلوی منزلش یک درخت زردآلو هست . دژبان درب پایگاه هم با تعجب گفته بود زمستان و زردآلو ...
(در اکثر خیابانهای پایگاه درخت زردآلو کاشته شده بود که در فصل زمستان از دیگر درختان موجود قابل تشخیص نبود)
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٠ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٩/٧/٢۳
به من نگو دایی بگو خاله
چند سال قبل برای عید دیدنی با مادرم رفتیم خانه دایی علی اکبر (ایشان دایی مادرم بود که اکثر فامیل به او دایی میگفتند) چند نفر دیگر ازفامیلها قبل از ما اونجا بودند.
چند سالی بود که همسر اول دائی فوت کرده بود و در سن ٩٠ سالگی همسر دیگری اختیار کرده بود که ۴٠ یا ۵٠ سالی ازش کوچکتر بود.
من سال نو را تبریک گفتم و بعد از روبوسی و احوالپرسی نشستم و مادرم رفت کنار دایی و باهاش دست داد و با صدای بلند گفت (گوش دایی کمی سنگین بود) دائی سلام عیدت مبارک.
دایی که همیشه شوخی میکرد گفت به من نگو دایی بگو خاله چون پیش زنم خجالت زده ام ...
خدا همه رفتگان را رحمت کند
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٧ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٩/٧/۳
تو قابلمه من دنبال بنی صدر میگردی؟
وارد پایگاه مهرآباد که میشدیم بعد از درب ورودی اصلی و طی یک مسافت سیصد چهارصد متری درب دیگری وجود داشت که پرسنل فنی ازآن به محل کارخود میرفتند.
معمولا با نشان دادن کارت شناسائی از این در عبور میکردیم ولی یک روز صبح که مثل همیشه عازم محل کار بودم دیدم صف نسبتا طویلی تشکیل شده و عوامل دژبان بعد از بازدید بدنی کامل پرسنل اجازه عبور میدهند.
در جلوی من یک پیرمرد بود که ناهارش را داخل یک قابله در دستمال با خود حمل میکرد وقتی نوبت بازدید اون رسید مسئول بازرسی به صورت آمرانه ای به ایشان گفت دستمال را باز کن تا ببینم داخلش چی داری پیرمرد هم که کمی عصبانی به نظر میرسید با لحنی تمسخر آمیز گفت پدر جان بنی صدر دیشب با جامبوجت فرارکرده تو توی قابلمه منو میگردی !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ق.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٩/٢/۱٦
وقتی برای رئیس جمهور امریکا گریه کردم
زمانی که من ١٠ ساله بودم در هنگام بازی الک دولک با بچه های هم سن و سال چوب الک به سرم خورد و من به شدت ناراحت شدم و با صدای بلند گریه میکردم و به قول مادرم کولی بازی درآورده بودم.
به طوریکه که توجه اهل ده را کاملا به خودم جلب کرده بودم (ده ما یعنی ارجلان در آن زمان ١٢ خانوار داشت که الان هیچ کس در آن زندگی نمیکند )
خدا رحمت کنه پدر بزرگم را اون پیر مرد هم به خاطر سرو صدای من به طرف جماعتی که دور من جمع شده بودند آمد و در حالی که میخندید گفت چیزی نشده عظیم داره به خاطر کندی گریه میکنه. بعدا متوجه شدم که در همان روز رئیس جمهور آمریکارا ترور کرده بودند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٠ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸۸/۱/۱٤
اذا زلزلت الارض
خدایا بیامرزه همه اسیران خاک را ، شب جمعه رفته بودیم برای فاتحه اهل قبور که چشمم به قبر مشهدی اسماعیل افتاد یاد حرفهای چند ماه قبلش افتادم و ناخودآگاه خندم گرفتم.
چند وقت پیش تو راهروی دادگستری گرمسار دربین منتظرین چشمم به ایشان افتاد که رو نیمکت نشسته بود. رفتم جلوبعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم چرا اینجا نشستی گفت یکی از کشاورزان ارجلانی (ارجلان نام روستای ما است)از من شکایت کرده آمدیم اینجا تا دادگاه رسیدگی کنه . گفتم خیره انشااله ، پیرمرد با صدای بلند گفت من میترسم چون قاضی آخونده . گفتم مگه چیه خوب آخوند باشه بهتر, گفت بشین تا از نحوه قضاوت برات بگم.
کنارش ایستادم و با صدای بلند توی راهروی دادگستری و پشت در اطاق قاضی برام تعریف کرد که: آخوندی در مسجد روستا بالای منبر صحبت میکرد شخصی پرسید اگر کسی از مزرعه یک نفر خربزه دزدی کند حکم شرعیش چیست ؟ حاج آقا با قاطعیت گفت قطع دست باید دستش را قطع کنند تا برای بقیه درس عبرت شود. در همین موقع یکی از دوستان حاج آقا بلند شد و درگوشی به اوگفت مرد حساب چی داری میگی ؟ پسر خودت خربزه دزدیده. آخوند بالای منبر بدون هیچ مکثی فورا برای تایید حکم شرعی که گفته بود با صدای بلند تر گفت : اذا زلزلت الارض - تو کردو بود یا سر مرز
و به دوستش فهماند که اگر خربزه را از سر مرز دزدیده باشند میگویم حکم برای توی کرت است و برعکس اگر خربزه را از تو کرت دزدیده باشند میگویم حکم برای سر مرز است.
خدابیامرز می گفت ومن هم درست از اذا زلزلت الارض میترسم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٧/۸/۸
آقای مهندس امری بود
بعد از چندسال دانشگاه رفتن و درس خوندن تازه فارغ التحصیل شده بودم , لیسانسم را گذاشته بودم تو کیفم و با صد تا امید و آرزو حرکت کردم به طرف گرمسار .در ترمینال جنوب رفتم دم روزنامه فروشی و به روزنامه ها نگاه میکردم که یک مرتبه روزنامه فروش رو کرد به من و گفت آقای مهندس امری بود؟
من که متعجب شده بودم که چطوری اون فهمید من مهندسم (و البته کلی هم کیف کردم ) گفتم لطفا یک مجله علم الکترونیک به من بدین.
مجله را گرفتم و رفتم کنار و شروع کردم به ورق زدن ولی هنوز به این فکر بودم که چطوری مشخص شده که من مهندسم ؟
که صدای روزنامه فروش به گوشم رسید که به یک پیر مرد که جلوی دکه ایستاده بود میگفت , آقای دکتر امری بود ؟
تازه متوجه شدم که چی شده ! روزنامه فروش همه کسانی که جلوی دکه جمع میشدند , دکتر یا مهندس خطاب میکرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٩ ب.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
۱۳۸٧/۸/٦
همه چیز عوض شده
در روزگار گذشته کوچک ترها بر خود واجب میدانستند که به بزرگترها احترام بگذارند, پدر مادر که جای خود داشت
اما حالا چی انگار همه چیز عوض شده
جوانتر ها نه تنها به بزرگترها احترام نمیگذارند بلکه اصلا آنها را قبول ندارند و باور دارند که بزرگترها و به زبان آنها پیرها نمیتوانند جوانان را درک کنند و...
چند روز پیش که جلوی مغازه میوه فروشی ایستاده بودیم و با دوستان صحبت میکردیم سه جوان با یک ماشین پراید رسیدند و یکی از اونها برای خرید پیاده شد و به داخل مغازه میوه فروشی رفت.
صدای ضبط صوت ماشین به قدری زیاد بود که برای ما هم که در پیاده رو ایستاده بودیم آزار دهنده بود.
پیرمردی هم که در حال خرید بود متوجه صدا شد و پسر جوان در حال خرید را نصیحت کرده بود ولی این جوان با گستاخی و با صدای بلند به پیرمرد میگفت به شما چه مربوط اصلا شما ما جوانان را نمیفهمید.
پیرمرد هم که از کوره در رفته بود میگفت پسر جان, من گفتم صدای ضبط را کم کن تا خدای نکرده کر نشید کفر که نگفتم , ما هم مثل شما جوان بودیم و این دوران را گذرانده ایم ما که پیر به دنیا نیامده ایم و ادامه داد ماهم جوان بودیم, ماهم تفریح میکردیم , ماهم ..... میرفتم کافه و پول میدادم تا مرضیه و دلکش و مهستی... بیان جلومون آواز بخونن و کیف کنیم نه اینکه پرده گوشمون را با صدای ضبط صوت کر کنیم.
پیرمرد رو به ما کرد و گفت البته ما بی سواد بودیم و نفهم , اینها که ماشالله باسوادند دانشگاه میرن درس میخونن کمالات دارن لیسانس دارن ..................
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٦ ق.ظ توسط عبدالعظیم کلاتی
