چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


یک نویسنده ی آمریکایی در کتابی به نام "مدیریت در ژاپن" بیشتر ساختارهای

یک نویسنده ی آمریکایی در کتابی به نام "مدیریت در ژاپن" بیشتر ساختارهای مدیریتی ژاپن را بررسی کرده و چند خاطره ی مرتبط با این موضوع  هم تعریف کرده است. او در یکی از این خاطرات می گوید:  "در خیابان راه می رفتم؛ یک ماشین میتسوبیشی کنار خیابان پارک شده بود؛ دیدم مردی آمد؛ دستمالش را در آورد و ماشین را پاک کرد و شیشه هایش را هم مرتب کرد؛ بعد دستمالش را تا کرد و در جیبش گذاشت و رفت در صف اتوبوس ایستاد! کنجکاو شدم که این مرد با اینکه ماشین دارد چرا می خواهد اتوبوس سوار شود و حالا اگر هم که نمی خواهد با ماشینش برود چه لزومی دارد که ماشینش را تمیز کند و بعد در صف اتوبوس بایستد؟!...

👌 بالاخره جلو رفتم و پرسیدم که چرا با ماشینش رفت و آمد نمی کند. مرد گفت برای اینکه ماشین ندارد! به او گفتم اما من خودم دیدم که شما آنجا آن ماشین...؟!! گفت بله، درست می گویید؛ من آن را تمیز کردم ولی ماشین، ماشین من نیست! من کارگر کارخانه میتسوبیشی هستم؛ دیدم که میتسوبیشی ما، در خیابان زشت به نظر می آید؛ و این به میتسوبیشی ما آسیب می زند. دیدم من که وقت دارم؛ کاری هم ندارم؛ دستمالم را در می آورم و تمیزش می کنم؛ شیشه هایش را... آینه هاش را... گفتم این کار را می کنم؛ به خانواده ام هم کمک می کنم!!!"


عبدالعظیم کلاتی

اهسته زمان رفته و برگشت ندارد خوب و بدمان رفته و برگشت ندارد عمری که فقط با غم

اهسته زمان رفته و برگشت ندارد
خوب و بدمان رفته و برگشت ندارد

عمری که فقط با غم دنیا سپری شد
چون آب روان رفته و برگشت ندارد

دیگر به سر آمد همه ایام جوانی
سیمای جوان رفته و برگشت ندارد

شد کار دل خسته‌ی ما حسرت این‌که
این رفته و آن رفته و برگشت ندارد

بیهوده نگردید به دنبال خوشی ها
شادی ز جهان رفته و برگشت ندارد

گویی غم هجران عزیزان شده عادت
انگار که جان رفته و برگشت ندارد


عبدالعظیم کلاتی

 

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی
 
میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی


عبدالعظیم کلاتی

 

🔸در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،

🔸و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛

با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است،

🔸به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

🔸ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»


عبدالعظیم کلاتی

 

گاه با کوشش بسیار ، غزل ساخته ام
فارغ از هرچه بگویی به تو پرداخته ام

تو همانی که مرا بر سر ذوق آوردی
هیچکس را بخدا مثل تو نشناخته ام

باز با باز چرا؟عشق مگر فلسفه است؟
کفتری گفت به من :عاشق یک فاخته ام

عشق معنای قمار است، قماری واجب
بردی از من دل و حالا به تو دل باخته ام

عاقلان! در ته این چاه دگر سنگی نیست
من در این چاه که عشق است دل انداخته ام

ازکنارم رفتی و پژمرده چون گلها شدم
همنشین ِ دردوغم باکوهی ازغمها شدم

با همه اهل ِ جهانم  ارتباطم بسته شد
با تمام ِ شوق و ذوقم تارک دنیا  شدم

هرچه آجر روی آجرمی نهم کج میشود
با همه کوشش ولی بنا  بدون ِ نا  شدم

آتشی با رفتنت بر  روزگارم  رخنه کرد
از میان ِ جمع ِعاشق پیشگان مِنهاشدم

اشک ِ چشمم دل به دریا  بست و رفت
قطره ای  تنها  درون ِ  آبیه  دریا  شدم

هرکسی رادرخیابان مثل ِتومی بینمش
مانده ام بااینهمه تو  من چراتنها شدم

هرکجا هستی نگاهم خیره ِ راهت شده
رفتی و با رفتنت چون کور ِنابینا شدم  


عبدالعظیم کلاتی

مطالب متنوع از تلگرام

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت. از او پرسیدند: کجا می روی؟ گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ." گفتند : واقعا که مسخره ای..!! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی. مورچه گفت :" مهم نیست... همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.." ----------------------------- ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘــﺎ ﮔﺮ ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻣﻲ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺳﻴــﻞ ﺑــﺎﺭﺍﻥ ﮔــــﺮ ﺑﺒــــﺎﺭﺩ ﺍﺯ ﻧﺴﻴـــــﻢ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﻏــﻢ ﻣﺨـــﻮﺭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻣﺨﺘﺼــــﺮ ﮔــﻮﻳﻢ ﺍﮔـــﺮ ﻭﻳــﺮﺍﻥ ﺷـﻮﺩ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺟــﺎﻱ ﻫــﺮ ﻭﻳــﺮﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﺎﺧــﻲ ﻧﻤﺎﻳـﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺍﻱ ﺧــﺪﺍ ﻫــﺮﮔﺰ ﻧﺒﻴﻨـــﻢ ﺑﺸــﮑﻨﺪ ﻗﻠـــﺐ ﮐﺴﻲ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪﺑﺎﻃﻨﺶ ﺍﺯ ﺭﻳﺸـﻪ ﻭﻳـــﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ...! ------------------------------------------ اگر جای دانه‌هایت را که روزی کاشته‌ای فراموش کردی، باران روزی به تو نشان خواهد داد که آنها را کجا کاشته‌ای! "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی و زیر هر آسمانی و برای هر کسی" تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت! اما بدان کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می‌نشیند و اثر زیبا باقی می‌گذارد؛ حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد ... --------------------------------------------------------------------- روزگاری در شهری کوچک مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های بسیار زیبایی می‌کشید وبه قیمت گرانی از او می خریدند. روزی یکی از همسایگان نقاش به او گفت:با هر تابلو ی نقاشی که میکشی پول زیادی می گیری اینهمه فقیر در همسایگی ما هست چرا به این همسایگان فقیرت کمک نمی کنی؟از قصاب محل یاد بگیر،با آنکه وضع مالی خوبی ندارد هر روز چند قسمت گوشت را مجانی به خانواده های فقرا میدهد!پیر مرد نقاش گفت ولی من پولی ندارم که به کسی کمک کنم.همسایه مرد نقاش که نا امید شده بود با ناراحتی خانه او را ترک کرد و به بد گویی پشت سر نقاش پرداخت.پس از مدتی مرد نقاش بیمار شد ودر تنهایی و کم محلی همسایگان از دنیا رفت.طی مراسمی ساده مراسم دفن انجام شد.بعد از چند روز مردم با کمال تعجب دیدند که مرد قصاب دیگر کمکی به فقرا نمیکند!با تعجب از او علت کمک نکردنش را پرسیدند.قصاب گفت پیرمرد نقاش همیشه پول گوشتها را به من میداد و میگفت بین فقرا تقسیم کن!!!! هرگز نمی توانی با ظاهر کسی را قضاوت کنی... مراقب قضاوت های غلط خودمان باشیم --------------------------------------------------- ای فدای تو و آن ناز نگاهت گل من جان به قربان تو و چشم سیاهت گل من باورت هست از آن لحظه که تو دور شدی همه شب منتظرم بر سر راهت گل من باورت هست دمادم به تو من می گفتم شده بر دوش من آن بار گناهت گل من این همه سردی تو باز عذابم داده‌است مگر آغوش کسی گشته پناهت گل من یادت آمد به تو گفتم که چه زیبا شده ای با گلی را که زدی تو به کلاهت گل من بارها گفته ام ای دوست چنین آه مکش چون که آتش بکشد خرمن آهت گل من ----------------------------------------------- قصه با طعـم دهان تو شنیـدن دارد خواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هــر کوچه دویدن دارد تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد "بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد. --------------------------------------------------
عبدالعظیم کلاتی

مطالب متنوع از تلگرام


عبدالعظیم کلاتی

 

ابوالحسن صبا از موسیقی‌دانان و آهنگ‌سازان ایرانی است که صدای ویولن را به خدمت موسیقی ایرانی گرفت. وی یکی از شخصیت‌های برجسته در موسیقی و هنر ایران در نیمه‌ی اول قرن بیستم است. صبا با شاگردانی که پرورش داد و با روش‌هایی که در نواختن سازهای ایرانی نوشت، روی نسل‌های بعد از خود اثر شگرفی گذاشت.
وی به روایتی در سال ١٢٨١ و به روایت دیگری در چهاردهم فروردین ماه ١٢٨٢، در محله‌ی ظهیرالسلام تهران زاده شد. پدرش، ابوالقاسم خان کمال‌السلطنه، مردی از خاندان فضل و هنر، نوه‌ی محمودخان صبا، ملک‌الشعرای دربار فتح‌علی شاه قاجار بود. ابوالحسن، که بعدها نام جد بزرگش صبا را برای نام خانوادگی خود برگزید، از همان کودکی علاقه‌ی خاصی به موسیقی داشت به‌طوری‌که در پنج سالگی به انگشتان پاهایش نخ می‌بست و با کمک دهانش صدای تار درمی‌آورد. پدرش که خود اهل موسیقی بود و به آن علاقه داشت، صبا را در شش سالگی پیش دوستانش که از اساتید موسیقی بودند، برد تا به او نوازندگی بیاموزند.

صبای جوان آن‌چنان شیفته‌ی موسیقی بود که روزها سه تارش را به مدرسه می‌برد و در زنگ تفریح، هم‌شاگردی‌هایش را دور خود جمع می‌کرد و برای آن‌ها می‌نواخت. وی بسیاری از سازهای ایرانی را می‌نواخت و هر کدام را نزد استادان برجسته‌ی زمان خود یاد گرفته بود؛ ویولن از حسن‌خان هنگ‌آفرین، تار و سه‌تار از میرزا عبدالله و درویش‌خان، سنتور از علی‌اکبر شاهی، کمانچه از حسین‌خان و تنبک از حاجی‌خان ضربی.

علاقه و استعداد صبا در زمینه‌ی موسیقی باعث شد که وی رفتن به مدرسه‌ی عالی موسیقی را به کالج آمریکایی ترجیح دهد. در سال ١٣٠٢ کلنل علی‌نقی وزیری، از تارنوازان برجسته‌ی تاریخ موسیقی ایران، مدرسه‌ی عالی موسیقی را تأسیس نمود و ابوالحسن صبا در آن‌جا مشغول به تحصیل شد. از همان‌جا بود که صبا با ایجاد سبک جدیدی در نواختن ویولن تأثیر شگرفی در نحوه‌ی نواختن آن در موسیقی ایرانی گذاشت. وی معتقد بود که قبل از این مدرسه، ویولن در موسیقی ایرانی به طرز مخشوشی نواخته می‌شد که شایسته‌ی آن نبود و در حقیقت ویولن از روی کمانچه مشق می‌شد.

صبا در ٢٢ سالگی دانش‌جوی ممتاز و تک‌نواز برنامه‌های مدرسه‌ی عالی موسیقی شد و مورد احترام و تشویق اساتید و دوستانش قرار گرفت. نخستین اثر ضبط‌شده‌ی صبا قطعه‌ی «زرد ملیجه» با ویولن بود که در میان دو بند سرود «ای وطن» به صدای روح‌انگیز در سال ١٣٠۶ در قالب صفحه تولید شد که بسیار هم مورد توجه قرار گرفت.

استاد صبا در سال ١٣٠۶ از طرف استاد علی‌نقی وزیری مأمور شد تا در رشت مدرسه‌ای مخصوص موسیقی تأسیس کند. وی نزدیک به دو سال در رشت اقامت داشت. در طول این دو سال، علاوه بر تدریس موسیقی به روستاها و کوهپایه‌های اطراف رشت می‌رفت و به جمع‌آوری آهنگ‌ها و نغمه‌های محلی می‌پرداخت. او آن‌چه که در ساز نوازندگان یا نی چوپانان می‌شنید، به دقت به روی کاغذ می‌آورد. نوازندگان محلی تعریف می‌کردند که وقتی صبا به دیدارشان می‌رفت با چه دقتی به سازشان گوش می‌داد و می‌نوشت و با چه شور و اشتیاقی آن‌چه را که شنیده بود، برای ایشان می‌نواخت. صبا معتقد بود که منابع و سرچشمه‌های اصلی موسیقی سنتی ایرانی همان آهنگ‌ها و نغمه‌های محلی است.


عبدالعظیم کلاتی

 

مردی به پیامبر خدا ،حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت
ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟
جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند.
سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم .
دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،
آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید،
آنرا خواهم فروخت، و
فردا صبح زود آنرا فروخت
گربه امد و از دیگری پرسید
آیا خروس مرد؟ گفت نه،
صاحبش فروختش، اما،
گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.
گربه گرسنه آمد و پرسید
ایا گوسفند مرد ؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت.
اما صاحب خانه خواهد مرد، و
غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!
مرد شنید و به شدت برآشفت
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد!
خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد:
 خداوند خروس را فدای تو کرد اما
آنرا فروختی،سپس گوسفند را
فدای تو کرد آن را هم فروختی ،
 پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!


عبدالعظیم کلاتی

 

از مرحوم علامه محمد تقی جعفری (رحمة الله علیه) نقل شده است: برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست». برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان ها در چیست.

هر کدام از جامعه شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارائه دادند. هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشین است، ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست. علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پا ایستادند و کف زدند. هنگامی که تشویق آنها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبوده، بلکه از شخصی به نام علی (علیه السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می فرماید: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه» "ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می دارد" وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس أمیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.


عبدالعظیم کلاتی