عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبهي آمد و چون دود رفت


اذا زلزلت الارض

 خدایا بیامرزه همه اسیران خاک را ، شب جمعه رفته بودیم برای فاتحه اهل قبور که چشمم به قبر مشهدی اسماعیل افتاد یاد حرفهای چند ماه قبلش افتادم و ناخودآگاه خندم گرفتم.

چند وقت پیش تو راهروی دادگستری گرمسار دربین منتظرین چشمم به ایشان افتاد که رو نیمکت نشسته بود. رفتم جلوبعد از سلام و احوالپرسی  پرسیدم چرا اینجا نشستی گفت یکی از کشاورزان  ارجلانی (ارجلان نام روستای ما است)از من شکایت کرده آمدیم اینجا تا دادگاه رسیدگی کنه . گفتم خیره انشااله ، پیرمرد با صدای بلند گفت من میترسم چون قاضی آخونده . گفتم مگه چیه خوب آخوند باشه بهتر, گفت بشین تا از نحوه قضاوت برات بگم.

کنارش ایستادم و با صدای بلند توی راهروی دادگستری و پشت در اطاق قاضی برام تعریف کرد که: آخوندی در مسجد روستا بالای منبر صحبت  میکرد شخصی پرسید اگر کسی از مزرعه یک نفر خربزه دزدی کند حکم شرعیش چیست ؟ حاج آقا با قاطعیت گفت قطع دست باید دستش را قطع کنند تا برای بقیه درس عبرت شود. در همین موقع یکی از دوستان حاج آقا بلند شد و درگوشی به اوگفت مرد حساب چی داری میگی ؟ پسر خودت خربزه دزدیده. آخوند بالای منبر بدون هیچ مکثی فورا برای تایید حکم شرعی که گفته بود با صدای بلند تر گفت : اذا زلزلت الارض -  تو کردو بود یا سر مرز

و به دوستش فهماند که اگر خربزه را از سر مرز دزدیده باشند میگویم حکم برای توی کرت است و برعکس اگر خربزه را از تو کرت دزدیده باشند میگویم حکم برای سر مرز است.

خدابیامرز می گفت ومن هم درست از اذا زلزلت الارض میترسم


عبدالعظیم کلاتی

آقای مهندس امری بود

بعد از چندسال دانشگاه رفتن و درس خوندن تازه فارغ التحصیل شده بودم , لیسانسم را گذاشته بودم تو کیفم و با صد تا امید و آرزو حرکت کردم به طرف گرمسار .
در ترمینال جنوب رفتم دم روزنامه فروشی و به روزنامه ها نگاه میکردم که یک مرتبه روزنامه فروش رو کرد به من و گفت آقای مهندس امری بود؟
من که متعجب شده بودم که چطوری اون فهمید من مهندسم (و البته کلی هم کیف کردم ) گفتم لطفا یک مجله علم الکترونیک به من بدین.
مجله را گرفتم و رفتم کنار و شروع کردم به ورق زدن ولی هنوز به این فکر بودم که چطوری مشخص شده که من مهندسم ؟
که صدای روزنامه فروش به گوشم رسید که به یک پیر مرد که جلوی دکه ایستاده بود میگفت , آقای دکتر امری بود ؟
تازه متوجه شدم که چی شده ! روزنامه فروش همه کسانی که جلوی دکه جمع میشدند , دکتر یا مهندس خطاب میکرد.

عبدالعظیم کلاتی

همه چیز عوض شده

در روزگار گذشته کوچک ترها بر  خود واجب میدانستند که به بزرگترها احترام بگذارند, پدر مادر که جای خود داشت

اما حالا چی انگار همه چیز عوض شده

جوانتر ها نه تنها به بزرگترها احترام نمیگذارند بلکه اصلا آنها را قبول ندارند و باور دارند که بزرگترها و به زبان آنها پیرها نمیتوانند جوانان را درک کنند و...

چند روز پیش که جلوی مغازه میوه فروشی ایستاده بودیم و با دوستان صحبت میکردیم سه جوان با یک ماشین پراید رسیدند و یکی از اونها برای خرید پیاده شد و به داخل مغازه میوه فروشی رفت.

صدای ضبط صوت ماشین به قدری زیاد بود که برای ما هم که در پیاده رو ایستاده بودیم آزار دهنده بود.

پیرمردی هم که در حال خرید بود متوجه صدا شد و  پسر جوان در حال خرید را نصیحت کرده بود ولی این جوان با گستاخی و با صدای بلند به پیرمرد میگفت به شما چه مربوط اصلا شما ما جوانان را نمیفهمید.

پیرمرد هم که از کوره در رفته بود میگفت پسر جان, من گفتم صدای ضبط را کم کن تا خدای نکرده کر نشید کفر که نگفتم , ما هم مثل شما جوان بودیم و این دوران را گذرانده ایم ما که پیر به دنیا نیامده ایم و ادامه داد ماهم جوان بودیم, ماهم تفریح میکردیم , ماهم ..... میرفتم کافه و پول میدادم تا  مرضیه و دلکش و مهستی... بیان جلومون آواز بخونن و کیف کنیم  نه اینکه پرده گوشمون را با صدای ضبط صوت کر کنیم.

پیرمرد رو به ما کرد و گفت البته ما بی سواد بودیم و نفهم , اینها که ماشالله باسوادند دانشگاه میرن درس میخونن کمالات دارن لیسانس دارن ..................

 


عبدالعظیم کلاتی

مبتکر کهن آبادی

دوستی دارم به نام محمدعلی متولد روستای کهن آباد برایم تعریف میکرد که:

 در نوجوانی خیلی کنجکاو بودم و میخواستم از طرز کار هرچیز سر در بیارم و یا نوع مشابه ابزار و ادوات مورد نظر را خودم بسازم .

زمانی که هنوز کهن آباد برق کشی نشده بود من تصمیم گرفتم برای درب حیاط منزلمان زنگ بگذارم تا مراجعین به جای در زدن از زنگ استفاده کنند. برای این منظور از یک ساعت شماته دار (سه ستاره های قدیمی ) استفاده کردم.

طرز کار زنگ اخبار ابتکاری خیلی ساده بود به این صورت که زنگ ساعت را کوک میکردم و ساعت را در حالت زنگ زدن قرار میدادم ولی ضامن آن را میزدم تا زنگ زدن ساعت متوقف شود.

نخ ضخیمی را به ضامن ساعت بسته بودم و آنرا از کنار دیوار خانه  حدود 50 متر تا بیرون حیاط کشیده بودم.

 دم درب حیاط با خط درشت نوشته بودم اهالی محترم کهن آباد لطفا برای ورود در نزنید ، و با کشیدن این نخ زنگ بزنید. (با نقاشی هم طرز کار را نشان داده بودم)

 البته در اونموقع در روستای ما معمولا کسی روزها درب حیاط را نمی بست ولی من برای ترغیب مراجعین به زنگ زدن درب حیاط را محکم می بستم وساعت را کوک میکردم و منتظر نواخته شدن زنگ میماندم. و هر موقع که زنگ در به صدا در می آمد به سرعت به طرف در میدویدم و از این بابت بسیار شاد بودم.

اما یک روز دیدم یک نفر به جای زنگ زدن داره در میزنه . با عجله جلوی در دویدم و با عصبانیت گفتم چرا زنگ نمی زنی؟... مگه نمی بینی که این خانه زنگ داره! ، اونهم با تعجب گفت بابا جان من خیلی زنگ زدم ولی کسی جواب نداد... به ناچار در زدم.

وقتی به زنگ در نگاه کردم تازه فهمیدم چی شده ، بنده خدا تمام ۵۰ متر نخ را کشیده و روی زمین ریخته بود . این اشکال به دلیل کوک نکردن زنگ ساعت به وجود آمده بود.


عبدالعظیم کلاتی

مرد باید کلاه داشته باشه

دوستی داشتم به نام سید ضیاء روستا زاده ای بود ساده و بی ریا .

از دوران کودکیش تعریف میکرد که  مردم روستای ما حساسیت زیادی به کلاه مردان داشتند و اینکه هر مرد و یا پسر بچه ای باید کلاه داشته باشد .

و بارها شنیدم که میگفتند آخه مردی گفتند زنی گفتند  مرد که بی کلاه نمیشه.

لباس مردها پیراهنی بلندی بود از جنس  کرباس با یک زیرشلواری . شالی دور کمر آن می بستند و یک کلاه نمدی بر سر (شال پدر من  سبز بود) .

تفاوت لباس پسر بچه در این بود که اولا لباس بچه ها جیب نداشت و ثانیاچه ها شال نمی بستند.

سید ضیاء میگفت یک روز مادرم یک تخم مرغ به من داد که آنرا برای یکی ببرم من هم از روی شیطنت تخم مرغ را داخل کلاه گذاشتم و کلاه را به آرامی روی سرم گذاشتم و راه افتادم.

از بخت بد بین راه به پدرم برخوردم که با چند نفر از اهل روستا مشغول به صحبت بودند.

سلام کردم   پدرم تا چشمش به من افتاد و  فرم کلاه سر کردن من را دید ! جواب سلام من را داد و گفت پسر جان صد بار بهت گفتم کلاهت را درست سر کن و با عصبانیت زد رو کلاه  تا خوب رو سرم جا بگیرد که یک باره تخم مرغ شکست و زردی تخم مرغ از زیر کلاه بیرون زد .

پدرم و دوستانش با دیدن این منظره شوکه شدند و نمیدانستند که چی به سر من آمده.

 

 


عبدالعظیم کلاتی

مسافرت درکنارآخوند

مسافرت درکنارآخوند

سال ۱۳۵۵ از تهران با شرکت اتو شیشه راهی همدان شدم برای سرگرمی بین راه یک مجله خریدم و مقداری هم پسته.

قبل از سوار شدن خدا خدا میکردم بقل دستیم آدم با حالی باشه تا خسته نشم .

سوار اتوبوس شدم  و روی صندلی خودم نشستم  و چشم به راه هم صندلی خودم بودم هر آدم باحالــی که سوار میشد پیش خودم میگفتم الان این میاد کنار من میشینه

(به قول فیلم حسن کچل ) اما از بخت بدم بچه بی کاکل شد-کچل و کاچل و هم کوچل شد.

هم صندلی من یک آخوند میانسال بود بعد از یک سلام علیک کاملا از ته حلق کنار من نشست و بعد از مدتی اتوبوس حرکت کرد.

من مشغول خواندن مجله شدم و حاج آقا هم رفت تو چورت

هر از چند گاهی من یواشکی یک پسته مینداختم تو دهنم و پوستش را هم میگذاشتم تو جیبم (یک وقت فکر نکنید من از روی خساست اینکار را میکردم  نه  فکر میکردم که حاج آقا خواب رفتند)

بعد از اینکه من تقریبا نصف پسته ها را خورده بودم دیدم حاج آقا زد به شانه من

و گفت پدر جان چندتا پسته هم به من تعارف کن تا مجبور نباشی یواشکی یکی را تو دهنت بگذاری و یکی رو هم اشتباهی تو گوش ات

کسی آخوند کم رو سراغ داره ؟


عبدالعظیم کلاتی

حمام خزینه وسوسک

 قضیه حمام خزینه(راستی سوسک کجا رفت؟)

بزرگترها به یاد دارن که حمامهای قدیمی دوش نداشت وبه جای آن حوضی داشت که به آن خزینه میگفتند . در این حمامها از بهداشت خبری نبود و معمولا امراض جلدی خیلی زود بین مشتریها شیوع پیدا میکرد.

 مردم به صورت دسته جمعی به حمام میرفتند یعنی حمام عمومی بود البته به نوبت.

روزها نوبت  خانما و عصرها و شبها نوبت آقایان

بچه ها هم با مادرانشان به حمام میرفتند حتی پسر بچه های شش هفت ساله

پسرخالم تعریف میکرد : یکبار که حمام رفته بودم در کنار ما خانم نسبتا چاقی کف حمام نشسته بود و مشغول کیسه کشیدن بود که من متوجه شدم یک سوسک به زیر لنگ خانم رفت (لنگ =لباس حمام)

من هم از روی کنجکاوی کج شدم ببینم سوسک کجاست که از بخت بد من  خانمها فکر کردند من منظوری دارم که کج شدم دارم زیر لنگ را نگاه میکنم و با توپ و تشر من را از حمام بیرون کردند.

حالا که سالها از آن زمان میگذرد من هنوز در فکرم که سوسکه کجا رفت ؟ چرا از زیر خانم بیرون نیامد؟


عبدالعظیم کلاتی

دوستم دستمال کاغذی را خورد

دوستم دستمال کاغذی را خورد...

اولین بار که با هواپیمای پان امریکن از فرودگاه مهرآباد عازم آمریکا شدیم خیلی هیجان داشتیم.

یکی از دوستام که بچه بیرجند بود و انصافا خیلی دهاتی تر ازمن ، صنذلی دم پنجره را گرفت تا حسابی سیر و سیاحت کنه .

و قتی در هواپیما ناهار آوردند با اینکه نوع غذا برای ما مجهول بود  به هر صورت مشغول به غذا خوردن شدیم .

غذا که تموم شد من به پهلو دوستم زدم و گفتم ببین این دستمال ها چقدر خوشبو و مرطوب هستند .

دوستم با تعجب گفت مگه این دستمال بود ؟ گفتم آره

گفت من که اونا را خوردم  ...

 


عبدالعظیم کلاتی

چهار پایه به جای صندلی ماشین

در سال 1357 در زمان انقلاب یکی از همکاران تعریف میکرد که ماشینم را برای تعمیر بردم تعمیرگاه . وقتی در زمان مقرر برای تحویل ماشین به مکانیکی در سه راه آذری رفتم گفتند هنوز آماده نشده یعنی همه کارها انجام شده بود ولی فرصت نکرده بودند صندلی ها را نصب کنند.
مکانیک ماشین که دید من خیلی عجله دارم گفت حالا همینجوری ماشین را ببر ,فردا بیا تا صندلیها را ردیف کنم . گفتم چطوری ؟ گفت یک چهارپایه بزار زیرت و با احتیاط برو تا به کارت برسی! تا پایگاه که راهی نیست
من هم قبول کردم بالباس فرم نظامی نشستم روی چهارپایه و حرکت به طرف پایگاه یکم
همه چیز به خوبی پیش میرفت تا رسیدم درب پایگاه وقتی خواستم بپیچم داخل یکبار چهارپایه افتاد و من کف ماشین ولو شدم.
دژبان دم درب که دیده بود یک ماشین بدون راننده به طرف پایگاه پیچیده از ترس خرابکاری با دادو فریاد مدام داد میزد ایـــســـــت ایـــســـــت! ولی هیچ کس جرعت نزدیک شدن به ماشین را نداشت (احتمال انفجار)
وقتی ماشین به درخت کنار خیابان داخل پایگاه خورد و ایستاد تازه من تونستم خودم را جمع و جور کنم وبلند شم بشینم تو ماشین
زمانیکه درب را باز کردم و کلاهم را رو سرم گذاشتم تازه همکاران غیور ! من را شناختند و بر ترس خود غلبه کردند و دور ماشین حلقه زدند ...


عبدالعظیم کلاتی

قایق بند به جای عایق بند

یکی از دوستان که مثل خودم روستا زاده است , تعریف میکرد که بعد از گرفتن دیپلم در جستجوی کار بودم که یکی از آشنایان که در کارخانه ذوب آهن اصفهان مشغول به کار بود پیغام داد که بیا که برات کار پیدا کردم.
شال و کلاه کردم و از تربت حیدریه رفتم اصفهان نزد آشنایی که قرار بود مرا استخدام کند. ایشان توضیح دادند که تعداد زیادی داوطلب داریم که باید گزینش شوند اما اگر کسی تخصصی داشته باشد استخدامش حتمی است , بنابراین اگر از شما پرسیدند چه کاری بلد هستی بگو من عایق بند هستم البته من هم سفارش شما را کردم ...
در زمان مقرر همراه چند جوان جویای کار وارد اطاق شدیم و سوالات شروع شد وقتی ازمن پرسیدند چه کاری بلد هستی؟ جواب دادم من قایق بندم . با گفتن این حرف همه شروع کردند به خندیدن , پس از چند لحظه پارتی من جمله من را تصحیح کرد و گفت منظورشان عایق بند است. و با این تخصص من استخدام شدم.
نظرتان راجع به پارتی بازی چیست؟

عبدالعظیم کلاتی