چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


دستگیری همافران

درسال ۵۷ در نقطه اوج انقلاب تعدادی از همافران را به علت تظاهرات و ... از پایگاه هوایی همدان دستگیر کردند و به زندان جمشیدیه در تهران منتقل کردند.

ملت انقلابی هر روز پشت درب جمشیدیه و خیابانهای اطراف تظاهرات میکردند و آزادی همافران را فریاد میکردند.

از وضعی که پیش آمده بود همه ناراحت بودند در میان زندانیان یک نفر معتاد  بود و  این بنده خدا برای رهایی به هرکس التماس میکرد و میگفت من بی تقصیرم و بقیه مقصر و من دارم به آتش اینها میسوزم.

اکثر زندانبانان جوان بودند ولی یک نفر مسن تر وبسیار مهربانتر که رابطه خوبی با بچه ها پیدا کرده بود. ودائم به بچه ها دل داری میداد و همه را به آرامش دعوت میکرد ...

در یکی از روزها تعدادی از نظامیها که در تظاهرات شرکت کرده بودند دستگیر شده و به زندان نزد همافران آورده شدند .یکی از این جوانها تازه زندانی به محض دیدن زندانبان مسن تر که رابطه خوبی با بچه ها داشت با تعجب به همافرها گفت از شما تعجب میکنم که با این شخص که خطرناک ترین شخص اینجاست اینطور صمیمی درد دل میکنید !

همافرها پرسیدند مگر چه شده ؟

او در پاسخ جواب داد محکومین به اعدام توسط این شخص اعدام میشوند و در نهایت تیر خلاص را هم این شخص در مغز محکومین خالی میکند.

 


عبدالعظیم کلاتی

گربه محض رضای خدا موش نمیگره

رو داشتن و پر رو بودن هم نعمتیست!

شب جمعه مراسم مرحوم حاج آقا مرادی بود که در مکه به رحمت خدا رفته بود و پس از انتقال جنازه در مزار شهدای محمدآباد مدفون شده.

یکی از حاضرین برای  چند نفری که کنار هم بودیم گفت :عده زیادی در مراسم شرکت کرده اند اما جای چند نفر خالیست . پرسیدیم کی ؟  گفت کاندیداهای وکالت گرمسار که به علت تقلب تایید نشدند مثل آقای کاتب آقای رهبری و ... اینها کسانی بودند که طی چند ماه یا سال گذشته دائم در مراسم های این چنینی و آن چنانی شرکت میکردند پارچه مینوشتند گریه میکردند در مراسم جشنها و عروسیها هدیه میدادند گل میفرستادند.اما حالا نیامدند. گفتیم حتما خبر نشدند . گفت نه بابا  (گربه محض رضای خدا موش نمیگره)  دیگر موشی در میان نیست ...


عبدالعظیم کلاتی