چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


دختربچه آمریکایی

بعد از شام و تماشای تلویزیون ،صاحبخانه برای خواب ما را به طبقه زیر راهنمایی کرد

اطاق بسیار شیک با ۲ تخت  شاید اطاق خواب خودشان را در اختیار ماگذاشته بودند در ضمن روبری این اطاق یک اطاق دیگر مخصوص بچه ها بود که زودتر از ما برای خواب به آنجا رفته بودند.

من و دوستم به علت خستگی تصمیم گرفتیم که بخوابیم که متوجه شدیم دختر کوچولو با حالت خیلی متعجب میاد تو اطاق ما سرک میکشه و برمیگرده و پس از مدتی دوباره برمیگرده.

خلاصه من از تخت پایین آمدم و از اون پرسیدم که چی شده چرا اینطوری به ما نگاه میکنی و تعجب کردی .

اون هم با شیرین زبانی گفت : شما فراموش کردید قبل از خواب دوش بگیرید(حمام کنید).

دوستم که به حرف ما گوش میکرد گفت باز هم آبرو ریزی کردیم ، اونم پیش بچه آمریکایی... 


عبدالعظیم کلاتی

دختربچه آمریکایی

بقیه داستان...

خلاصه به خانه برگشتیم و بعد از مختصر استراحت و گپ زدن میز شام آماده شد.

بعد از شام خانم خانه که گویا قبلا به عنوان توریست به ایران سفرکرده بود و ازاختلاف طبقاتی ایران کلی عصبانی بود مجله نشنال جغرافی را به مانشان داد (حالا که سالها از این موضوع گذشته فهمیدم که او میخواست عکس العمل ما را در برابر عکسها ببیند.)

در این مجله چاهها و لوله های نفت را در جنوب نشان میداد و در زیر آن عکس هموطنان ما را  که با فقر دست و پنجه نرم میکردند و آب آشامیدنی را درداخل کوزه بار الاغ کرده بودند و در کنار لوله ها حمل میکردند.

در صفحه دیگر جواهرات  سلطنتی وفرح پهلوی را نشان داده بود و زنان فقیر جنوب را...

البته ما هیچ عکس العملی نشان ندادیم! و متوجه منظور خانم خانه نمیشدیم.

حالا که به یاد قیافه متعجب آن خانم محترم می افتم این شعر برایم تداعی میشود

هرچه میگویم اندر فهم تست        مردم اندر دیدن فهم درست

و ادامه ...


عبدالعظیم کلاتی

دختربچه آمریکایی

داشتم آلبوم عکسهای قدیمی را نگاه میکردم که چشمم به یک دختربچه آمریکایی افتاد.

یادم آمد که من بایکی از دوستانم منزل ایشان دعوت بودیم ، خانواده آنها ۴ نفر بود پدر مادر پسر دختر که این دختربچه از همه کوچکتر بود و خیلی زود با ما دوست شد.

آنها بعد از پذیرایی مختصر ما را به  یک پارک جنگلی به پیک نیک بردند بعداز کلی راه پیمایی و کوهپیمایی سفره را زیر درختان پهن کردیم و مشغول غذا خوردن شدیم درست یادم هست مرغ سوخاری بود.

من و دوستم در هنگام غذاخوردن  استخوان ها و سایر آشغالها را به اطراف پرت میکردیم (آخه تو جنگل بودیم) .بعد از صرف غذا و کمی استراحت تصمیم گرفتیم برگردیم . اثاثیه را جمع کرده بودیم که متوجه شدم خانم با یک کیسه زباله مشغول به جمع آوری آشغالهای دور ریخته شده توسط ما از بین علفهای جنگل است تا آنها را به شهر برگرداند و داخل سطل زباله بریزد.

بدون اینکه اصلا این قضیه را بروی خود بیاریم به خانه برگشتیم  تا...

 


عبدالعظیم کلاتی

رأی بالای احمدی‌نژاد

چه کسی گمان می‌کرد که «محمود احمدی‌نژاد» بتواند از سد رقیبان قدرتمندی چون هاشمی، رقبای پرمدعایی مثل معین و حریفان پرطمطراقی همانند قالیباف بگذرد و در یک ماراتن نفسگیر، عنوان ششمین رئیس‌جمهور ایران را به خود اختصاص دهد؟!
حتی شاید خود احمدی‌نژاد که اکنون می‌توان او را «رئیس‌جمهور منتخب» خواند، نیز چنین تصوری را به مخیله‌اش راه نمی‌داد.
با این حال، احمدی‌نژاد توانست در مرحله اول، عنوان دوم را از آن خود کند و با سونامی دیگری، تمام تحلیل‌ها را در هم شکند و در مرحله دوم، به جایگاهی کمتر از اولی، رضایت ندهد.
رأی بالای احمدی‌نژاد، بی‌هیچ تردید، حاوی نکات و پیام‌های زیادی است که در این مجال اندک، اشارت‌وار به آن می‌پردازیم تا فرصتی دیگر که نگاه‌های عمیق‌تری به مسئله داشته باشیم.
بی‌تردید، بخشی از آرای احمدی‌نژاد، نه از سر دلبستگی رأی‌دهندگان به او که به خاطر مخالفت آنان با هاشمی یا بهتر بگوییم، اطرافیان هاشمی، بوده است.
هرچند گمان نمی‌رود هاشمی دیگر در هیچ انتخاباتی (احتمالا به جز خبرگان) وارد رقابت شود، ولی ماجرای «هاشمی و پیرامون هاشمی» باید به طور جدی و بی هیچ تعارفی مورد ارزیابی و نقادی قرار گیرد تا معلوم شود که چرا شخصی مثل هاشمی و جریان پیرامون او، به وضعیتی دچار می‌شوند که مردم برای «نه» گفتن به آنان، باید به دیگری رأی دهند.



 


عبدالعظیم کلاتی

خواب بر رییس جمهور حرام است

نه! او اشتباه دیگران را تکرار نخواهد کرد. آزادی را در زندان شعار، حبس نخواهد کرد. قلمها را نخواهد شکست. اندیشه را با حربه مصلحت در بند نکرده. فریاد را در سلول سکوت، به زنجیر بی‌تفاوتی نمی‌بندد.
ودرتمام لحظه‌ها، به آگاهی وبیداری، امنیت و عدالت، توسعه وتحول،‌ قانون وآزادی می اندیشد. 
او رییس جمهور فردای ایران است. ایرانی آباد ، آزاد ، پرافتخاروقدرتمند. او راکه بدون بدهی و وابستگی به گروهها وجناحهای سیاسی وتبلیغات پرهزینه رنگی، تنها با کوله‌باری از عشق وصداقت، وتوکل به خدا، درصحنه انتخابات حاضر شده بود، خدا همراهی کرد ، ملت و انتخاب.
امشب! قبل از سحر! بسیاری از رنگها تغییر می کند. مخالفان دیروز، لباس دوست می پوشند. فرصت طلبان، صحنه ی فرصت را ازدست نمی‌دهند. منفعت پرستان در جستجوی منفعت، عقیده خود را می فروشندو تغییر می‌دهند.
و تو امشب! محکومی تا دراوج هیاهوی غافل کننده شب پرستان، که از ترس و وحشت زلزله وتوفان سیاست، امشب خواب نمی‌روند.برای آخرین بار درزندگی آسوده وراحت بخوابی، چرا که تو صبح فردا رییس جمهوری .این آخرین خواب ،آخرین حق تو قبل از فرداست .
و باور کن تا آن زمان که یک نفر از توده مردم محروم، شب از درد فقر ورنج وگرسنگی واز زجر بیماری، تا سپیده صبح، گریه می کند ونمی‌خوابد، خواب بر رییس جمهور حرام است.
تا آن لحظه‌آی که یک دختر و زن فریب خورده ایرانی در کشورهای عربی بازیچه وسرگردان است، خنده رییس جمهور گناه است.
و تا آن موقع که بیکاران از خجالت وشرم به زن وفرزندان خود نگاه نمی‌کنند و بدهکاران ربا، دور از خانواده در زندان، بر مرگ آبرو، گریه می کنند، نکاه بدون شرم رییس جمهور به آیینه مجاز نیست.
تا آن وقت که بسیاری از جوانان ایرانی معتادند سکوت و نشستن، بر رییس جمهور روا نیست .
امشب! پرونده مدارس طبقاتی غیرانتفاعی، در ذهن او که به فردای روشن می اندیشد بسته می‌شود. آموزش رایگان ویکسان وبدون فاصله حق مسلم کودکان ایرانی است .
امشب! کارگران نگاه به فردا، قرار دادهای موقت را در دل شب، دفن می‌کنند. امنیت شغلی ورفاه، خواست وحق کارگران ایرانی است .
امشب! معلمان وپرستاران وماموران، کتاب زندگی را دوباره می خوانند .
امشب! کسی بدون واهمه، با صدای بلند از عدالت می گوید.
امشب! امید، یاس را در پشت چادر شب دفن می کند.
امشب! صداقت، به عاطفه، لبخند می زند.


عبدالعظیم کلاتی

درویش گفت

وقتی تبلیغات کاندیاها را میبینم و میشنوم به یاد این مثل میفتم که ...  

درویشی از خیابان میگذشت و با آواز از شنوندگان کمک میخواست

خانمی در طبقه دوم ساختمان آواز اورا شنید و خوشش آمد و گفت: اگر در پائین بودم  به شما کمک میکردم

درویش گفت : خانم جان قبل از اینکه بالات را ببینیم پایینت را  دیدیم


عبدالعظیم کلاتی