چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


مسافرت درکنارآخوند

مسافرت درکنارآخوند

سال ۱۳۵۵ از تهران با شرکت اتو شیشه راهی همدان شدم برای سرگرمی بین راه یک مجله خریدم و مقداری هم پسته.

قبل از سوار شدن خدا خدا میکردم بقل دستیم آدم با حالی باشه تا خسته نشم .

سوار اتوبوس شدم  و روی صندلی خودم نشستم  و چشم به راه هم صندلی خودم بودم هر آدم باحالــی که سوار میشد پیش خودم میگفتم الان این میاد کنار من میشینه

(به قول فیلم حسن کچل ) اما از بخت بدم بچه بی کاکل شد-کچل و کاچل و هم کوچل شد.

هم صندلی من یک آخوند میانسال بود بعد از یک سلام علیک کاملا از ته حلق کنار من نشست و بعد از مدتی اتوبوس حرکت کرد.

من مشغول خواندن مجله شدم و حاج آقا هم رفت تو چورت

هر از چند گاهی من یواشکی یک پسته مینداختم تو دهنم و پوستش را هم میگذاشتم تو جیبم (یک وقت فکر نکنید من از روی خساست اینکار را میکردم  نه  فکر میکردم که حاج آقا خواب رفتند)

بعد از اینکه من تقریبا نصف پسته ها را خورده بودم دیدم حاج آقا زد به شانه من

و گفت پدر جان چندتا پسته هم به من تعارف کن تا مجبور نباشی یواشکی یکی را تو دهنت بگذاری و یکی رو هم اشتباهی تو گوش ات

کسی آخوند کم رو سراغ داره ؟


عبدالعظیم کلاتی

حمام خزینه وسوسک

 قضیه حمام خزینه(راستی سوسک کجا رفت؟)

بزرگترها به یاد دارن که حمامهای قدیمی دوش نداشت وبه جای آن حوضی داشت که به آن خزینه میگفتند . در این حمامها از بهداشت خبری نبود و معمولا امراض جلدی خیلی زود بین مشتریها شیوع پیدا میکرد.

 مردم به صورت دسته جمعی به حمام میرفتند یعنی حمام عمومی بود البته به نوبت.

روزها نوبت  خانما و عصرها و شبها نوبت آقایان

بچه ها هم با مادرانشان به حمام میرفتند حتی پسر بچه های شش هفت ساله

پسرخالم تعریف میکرد : یکبار که حمام رفته بودم در کنار ما خانم نسبتا چاقی کف حمام نشسته بود و مشغول کیسه کشیدن بود که من متوجه شدم یک سوسک به زیر لنگ خانم رفت (لنگ =لباس حمام)

من هم از روی کنجکاوی کج شدم ببینم سوسک کجاست که از بخت بد من  خانمها فکر کردند من منظوری دارم که کج شدم دارم زیر لنگ را نگاه میکنم و با توپ و تشر من را از حمام بیرون کردند.

حالا که سالها از آن زمان میگذرد من هنوز در فکرم که سوسکه کجا رفت ؟ چرا از زیر خانم بیرون نیامد؟


عبدالعظیم کلاتی

دوستم دستمال کاغذی را خورد

دوستم دستمال کاغذی را خورد...

اولین بار که با هواپیمای پان امریکن از فرودگاه مهرآباد عازم آمریکا شدیم خیلی هیجان داشتیم.

یکی از دوستام که بچه بیرجند بود و انصافا خیلی دهاتی تر ازمن ، صنذلی دم پنجره را گرفت تا حسابی سیر و سیاحت کنه .

و قتی در هواپیما ناهار آوردند با اینکه نوع غذا برای ما مجهول بود  به هر صورت مشغول به غذا خوردن شدیم .

غذا که تموم شد من به پهلو دوستم زدم و گفتم ببین این دستمال ها چقدر خوشبو و مرطوب هستند .

دوستم با تعجب گفت مگه این دستمال بود ؟ گفتم آره

گفت من که اونا را خوردم  ...

 


عبدالعظیم کلاتی

چهار پایه به جای صندلی ماشین

در سال 1357 در زمان انقلاب یکی از همکاران تعریف میکرد که ماشینم را برای تعمیر بردم تعمیرگاه . وقتی در زمان مقرر برای تحویل ماشین به مکانیکی در سه راه آذری رفتم گفتند هنوز آماده نشده یعنی همه کارها انجام شده بود ولی فرصت نکرده بودند صندلی ها را نصب کنند.
مکانیک ماشین که دید من خیلی عجله دارم گفت حالا همینجوری ماشین را ببر ,فردا بیا تا صندلیها را ردیف کنم . گفتم چطوری ؟ گفت یک چهارپایه بزار زیرت و با احتیاط برو تا به کارت برسی! تا پایگاه که راهی نیست
من هم قبول کردم بالباس فرم نظامی نشستم روی چهارپایه و حرکت به طرف پایگاه یکم
همه چیز به خوبی پیش میرفت تا رسیدم درب پایگاه وقتی خواستم بپیچم داخل یکبار چهارپایه افتاد و من کف ماشین ولو شدم.
دژبان دم درب که دیده بود یک ماشین بدون راننده به طرف پایگاه پیچیده از ترس خرابکاری با دادو فریاد مدام داد میزد ایـــســـــت ایـــســـــت! ولی هیچ کس جرعت نزدیک شدن به ماشین را نداشت (احتمال انفجار)
وقتی ماشین به درخت کنار خیابان داخل پایگاه خورد و ایستاد تازه من تونستم خودم را جمع و جور کنم وبلند شم بشینم تو ماشین
زمانیکه درب را باز کردم و کلاهم را رو سرم گذاشتم تازه همکاران غیور ! من را شناختند و بر ترس خود غلبه کردند و دور ماشین حلقه زدند ...


عبدالعظیم کلاتی

قایق بند به جای عایق بند

یکی از دوستان که مثل خودم روستا زاده است , تعریف میکرد که بعد از گرفتن دیپلم در جستجوی کار بودم که یکی از آشنایان که در کارخانه ذوب آهن اصفهان مشغول به کار بود پیغام داد که بیا که برات کار پیدا کردم.
شال و کلاه کردم و از تربت حیدریه رفتم اصفهان نزد آشنایی که قرار بود مرا استخدام کند. ایشان توضیح دادند که تعداد زیادی داوطلب داریم که باید گزینش شوند اما اگر کسی تخصصی داشته باشد استخدامش حتمی است , بنابراین اگر از شما پرسیدند چه کاری بلد هستی بگو من عایق بند هستم البته من هم سفارش شما را کردم ...
در زمان مقرر همراه چند جوان جویای کار وارد اطاق شدیم و سوالات شروع شد وقتی ازمن پرسیدند چه کاری بلد هستی؟ جواب دادم من قایق بندم . با گفتن این حرف همه شروع کردند به خندیدن , پس از چند لحظه پارتی من جمله من را تصحیح کرد و گفت منظورشان عایق بند است. و با این تخصص من استخدام شدم.
نظرتان راجع به پارتی بازی چیست؟

عبدالعظیم کلاتی

آرزوی ریش بلند

در زمان طاغوت به علت موقعیت شغلی در محیط کار اظهار نظر در مورد حکومت ممنوع بود و اصلا کسی جرات اظهار نظر در مورد سیاست را نداشت.
یکی از دوستان که خیلی شوخ بود در دیوار اطاقش به جای عکس شاه عکس فرح را زده بود و میگفت شما سلیقه ندارید چون به نظر من عکس فرح خیلی قشنگ تر از عکس شاه است!
این آقا در جمع دوستان نزدیک میگفت آرزو دارم که به جای حکومت شاهنشاهی حکومت جمهوری داشته باشیم و علتش را هم این چنین بیان میکرد که اکثر کشورهای جهان جمهوری هستند نه شاهنشاهی بنابراین میتوان نتیجه گرفت که جمهوری بهتر است .
خلاصه به لطف الهی انقلاب پیروز شد و شاه سرنگون و جمهوری اسلامی برقرار گردید
پس از پیروزی همه چیز تغییر کرد از جمله لباس و شکل ظاهری نظامی ها . نظامیانی که در رژیم طاغوت هر روز باید صورت خود را اصلاح میکردن حالا ریش گذاشته بودند.
یک روز از یکنفر به دوست و همکار شوخ طبع که داشت با ریشش ور میرفت گفت خوب به لطف الهی جمهوری اسلامی که همیشه آرزویش را داشتی برقرار شد دیگر چه آرزویی داری ؟
دوست حاضر جواب همینطور که باریشش ور میرفت چانه اش را در مشت گرفت و گفت هیچ فقط آرزو میکنم آنقد ریشم بلند شود که ته آن از مشتم بیرون بزند! تا بتوانم آنرا بادست بجنبانم !

عبدالعظیم کلاتی

گریه کردن برای امام حسین

در دوران بچگی بهترین نمایش برای ما تماشای تعزیه بود
یکی از هم سن و سالهای من وقتی تعزیه تماشا میکردیم میگفت نمیدانم چطوری بزرگترها گریه میکنند ولی من هرکار میکنم نمیتونم گریه کنم ؟
چند وقت پیش به طور اتفاقی به هم برخوردیم بعد از احوال پرسی و خوش و بش ازش پرسیدم اوضاع احوال چطوره ؟ زیاد راضی نبود
به شوخی بهش گفت هنوز هم تو تعزیه اشکت در نمیاد ؟
خندید و گفت : تعزیه که زیاد نمیرم ولی همینکه از تلویزیون یا رادیو اسم امام حسین را میشنوم اشکم جاری میشه ! نمیدونم چرا اینقدر دل نازک شدم !


عبدالعظیم کلاتی

آدامس کره خر نشان

در دوران دبستان یک هم کلاسی داشتیم به نام قاسم که بنده خدا در نوجوانی فوت کرد
یک روز قاسم دیرتر از همه آمد کلاس و وقتی خواست اجازه ورود به کلاس را بگیره و دستش را آورد بالا و به رسم اون موقع گفت آقای آموزگار اجازه هست .
آقای آموزگارهم با عصبانیت گفت بیا تو ... و یک مرتبه متوجه شد که قاسم داره آدامس می جوه
ازش پرسید تو دهنت چیه ؟ قاسم بادست پاچگی و ترسان لرزان گفت آدامس کره خر نشان
آقای آموزگار از این حرف به خنده افتاد و ماهم خندیدیم
آقا گفت کره خر نشان یعنی چی ؟ قاسم پوست آدامس را نشان داد ، آقای آموزگار با تعجب گفت اینکه عکس آهو است !! به هر حال قاسم تقصیری نداشت چون هنوز آهو ندیده بود و آنرا با کره خر اشتباه گرفته بود
خدا رحمت کند قاسم و همه درگذشتگان را

عبدالعظیم کلاتی

زنگ تفریح

سال 1340 کلاس سوم بودم و در دبستان دولتی جامی محمد آباد درس میخواندم یادم هست که معلم ما مرحوم تقی اکبری بود که همزمان مدیر مدرسه هم بودند
یکی از خاطراتی که از اون دوران خوب یادم مانده به شرح زیر است
یک روز زنگ تفریح که بچه ها مشغول بازی در حیاط خاکی مدرسه بودند یکی از بچه ها انگشت دستش را کرد تو سوراخ کلید درب کلاس و از بد شانسی انگشتش گیر کرد و شروع به گریه کرد
بچه ها هم که دنبال سوژه بودند جمع شدن دورش و شروع کردند به مسخره بازی و شلوغ کردن تا اینکه آقای اکبری از سروصدای بچه ها از دفتر بیرون آمد
بچه ها با دیدن آقای اکبری کمی از بچه فاصله گرفتند و آقای اکبری متوجه گیرکردن انگشت بچه بخت برگشته شد
با خون سردی جلو آمد و مشاهده انگشت بچه در سوراخ در بجای اینکه بچه را آرام کند ( مثلا برای شوخی) فریاد زد کنشلو اره را بیار تا انگشتش را اره کنیم (کنشلو فراش مدرسه بود)
بچه بیچاره که تا اونموقع داشت گریه میکرد از ترس شلوارش را خیس کرد
آقای اکبری هم دید که کار بدی کرده شروع کرد به نوازش بچه و بعد از کمی تلاش انگشت بچه از سوراخ کلید بیرون آمد

عبدالعظیم کلاتی

نام پدر یا مادر به جای نام خانوادگی

در کشورهای عربی افراد با نام پدر شناخته میشوند اما در سی چهل سال پیش در روستای ما افراد را با نام پدر یا مادر شناسایی میکردند.

بعضی از اسامی به شرح زیر است:

عباس گلی

حسین عوض

حسین حمزه

حسین کربلایی

حسین مصطفی

محمد آفاق

محمد حسین

محمد میرزآقا

رمضان علی کاشی

رضا آقعلی

حسن کربلایی

حسن عبدالحسین

علی سکینه

محدآقا نوروز

احمد عبدالحسن

احمد رمضان

تا به حال من دلیل آوردن نام پدر برای بعضی و نام مادر برای بعضی دیگر را نفهمیدم ! شما چه طور ؟

 


عبدالعظیم کلاتی