چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


مبتکر کهن آبادی

دوستی دارم به نام محمدعلی متولد روستای کهن آباد برایم تعریف میکرد که:

 در نوجوانی خیلی کنجکاو بودم و میخواستم از طرز کار هرچیز سر در بیارم و یا نوع مشابه ابزار و ادوات مورد نظر را خودم بسازم .

زمانی که هنوز کهن آباد برق کشی نشده بود من تصمیم گرفتم برای درب حیاط منزلمان زنگ بگذارم تا مراجعین به جای در زدن از زنگ استفاده کنند. برای این منظور از یک ساعت شماته دار (سه ستاره های قدیمی ) استفاده کردم.

طرز کار زنگ اخبار ابتکاری خیلی ساده بود به این صورت که زنگ ساعت را کوک میکردم و ساعت را در حالت زنگ زدن قرار میدادم ولی ضامن آن را میزدم تا زنگ زدن ساعت متوقف شود.

نخ ضخیمی را به ضامن ساعت بسته بودم و آنرا از کنار دیوار خانه  حدود 50 متر تا بیرون حیاط کشیده بودم.

 دم درب حیاط با خط درشت نوشته بودم اهالی محترم کهن آباد لطفا برای ورود در نزنید ، و با کشیدن این نخ زنگ بزنید. (با نقاشی هم طرز کار را نشان داده بودم)

 البته در اونموقع در روستای ما معمولا کسی روزها درب حیاط را نمی بست ولی من برای ترغیب مراجعین به زنگ زدن درب حیاط را محکم می بستم وساعت را کوک میکردم و منتظر نواخته شدن زنگ میماندم. و هر موقع که زنگ در به صدا در می آمد به سرعت به طرف در میدویدم و از این بابت بسیار شاد بودم.

اما یک روز دیدم یک نفر به جای زنگ زدن داره در میزنه . با عجله جلوی در دویدم و با عصبانیت گفتم چرا زنگ نمی زنی؟... مگه نمی بینی که این خانه زنگ داره! ، اونهم با تعجب گفت بابا جان من خیلی زنگ زدم ولی کسی جواب نداد... به ناچار در زدم.

وقتی به زنگ در نگاه کردم تازه فهمیدم چی شده ، بنده خدا تمام ۵۰ متر نخ را کشیده و روی زمین ریخته بود . این اشکال به دلیل کوک نکردن زنگ ساعت به وجود آمده بود.


عبدالعظیم کلاتی

مرد باید کلاه داشته باشه

دوستی داشتم به نام سید ضیاء روستا زاده ای بود ساده و بی ریا .

از دوران کودکیش تعریف میکرد که  مردم روستای ما حساسیت زیادی به کلاه مردان داشتند و اینکه هر مرد و یا پسر بچه ای باید کلاه داشته باشد .

و بارها شنیدم که میگفتند آخه مردی گفتند زنی گفتند  مرد که بی کلاه نمیشه.

لباس مردها پیراهنی بلندی بود از جنس  کرباس با یک زیرشلواری . شالی دور کمر آن می بستند و یک کلاه نمدی بر سر (شال پدر من  سبز بود) .

تفاوت لباس پسر بچه در این بود که اولا لباس بچه ها جیب نداشت و ثانیاچه ها شال نمی بستند.

سید ضیاء میگفت یک روز مادرم یک تخم مرغ به من داد که آنرا برای یکی ببرم من هم از روی شیطنت تخم مرغ را داخل کلاه گذاشتم و کلاه را به آرامی روی سرم گذاشتم و راه افتادم.

از بخت بد بین راه به پدرم برخوردم که با چند نفر از اهل روستا مشغول به صحبت بودند.

سلام کردم   پدرم تا چشمش به من افتاد و  فرم کلاه سر کردن من را دید ! جواب سلام من را داد و گفت پسر جان صد بار بهت گفتم کلاهت را درست سر کن و با عصبانیت زد رو کلاه  تا خوب رو سرم جا بگیرد که یک باره تخم مرغ شکست و زردی تخم مرغ از زیر کلاه بیرون زد .

پدرم و دوستانش با دیدن این منظره شوکه شدند و نمیدانستند که چی به سر من آمده.

 

 


عبدالعظیم کلاتی