چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


آقای مهندس امری بود

بعد از چندسال دانشگاه رفتن و درس خوندن تازه فارغ التحصیل شده بودم , لیسانسم را گذاشته بودم تو کیفم و با صد تا امید و آرزو حرکت کردم به طرف گرمسار .
در ترمینال جنوب رفتم دم روزنامه فروشی و به روزنامه ها نگاه میکردم که یک مرتبه روزنامه فروش رو کرد به من و گفت آقای مهندس امری بود؟
من که متعجب شده بودم که چطوری اون فهمید من مهندسم (و البته کلی هم کیف کردم ) گفتم لطفا یک مجله علم الکترونیک به من بدین.
مجله را گرفتم و رفتم کنار و شروع کردم به ورق زدن ولی هنوز به این فکر بودم که چطوری مشخص شده که من مهندسم ؟
که صدای روزنامه فروش به گوشم رسید که به یک پیر مرد که جلوی دکه ایستاده بود میگفت , آقای دکتر امری بود ؟
تازه متوجه شدم که چی شده ! روزنامه فروش همه کسانی که جلوی دکه جمع میشدند , دکتر یا مهندس خطاب میکرد.

عبدالعظیم کلاتی

همه چیز عوض شده

در روزگار گذشته کوچک ترها بر  خود واجب میدانستند که به بزرگترها احترام بگذارند, پدر مادر که جای خود داشت

اما حالا چی انگار همه چیز عوض شده

جوانتر ها نه تنها به بزرگترها احترام نمیگذارند بلکه اصلا آنها را قبول ندارند و باور دارند که بزرگترها و به زبان آنها پیرها نمیتوانند جوانان را درک کنند و...

چند روز پیش که جلوی مغازه میوه فروشی ایستاده بودیم و با دوستان صحبت میکردیم سه جوان با یک ماشین پراید رسیدند و یکی از اونها برای خرید پیاده شد و به داخل مغازه میوه فروشی رفت.

صدای ضبط صوت ماشین به قدری زیاد بود که برای ما هم که در پیاده رو ایستاده بودیم آزار دهنده بود.

پیرمردی هم که در حال خرید بود متوجه صدا شد و  پسر جوان در حال خرید را نصیحت کرده بود ولی این جوان با گستاخی و با صدای بلند به پیرمرد میگفت به شما چه مربوط اصلا شما ما جوانان را نمیفهمید.

پیرمرد هم که از کوره در رفته بود میگفت پسر جان, من گفتم صدای ضبط را کم کن تا خدای نکرده کر نشید کفر که نگفتم , ما هم مثل شما جوان بودیم و این دوران را گذرانده ایم ما که پیر به دنیا نیامده ایم و ادامه داد ماهم جوان بودیم, ماهم تفریح میکردیم , ماهم ..... میرفتم کافه و پول میدادم تا  مرضیه و دلکش و مهستی... بیان جلومون آواز بخونن و کیف کنیم  نه اینکه پرده گوشمون را با صدای ضبط صوت کر کنیم.

پیرمرد رو به ما کرد و گفت البته ما بی سواد بودیم و نفهم , اینها که ماشالله باسوادند دانشگاه میرن درس میخونن کمالات دارن لیسانس دارن ..................

 


عبدالعظیم کلاتی