چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


به من نگو دایی بگو خاله

چند سال قبل برای عید دیدنی با مادرم رفتیم خانه دایی علی اکبر (ایشان دایی مادرم بود که اکثر فامیل به او دایی میگفتند) چند نفر دیگر ازفامیلها قبل از ما اونجا بودند.

چند سالی بود که همسر اول  دائی فوت کرده بود و در سن ٩٠ سالگی همسر دیگری اختیار کرده بود که ۴٠  یا ۵٠ سالی ازش کوچکتر بود.

من سال نو را تبریک گفتم و بعد از روبوسی و احوالپرسی نشستم و مادرم رفت کنار دایی و باهاش دست داد و با صدای بلند گفت (گوش دایی کمی سنگین بود) دائی سلام عیدت مبارک.

دایی که همیشه شوخی میکرد گفت به من نگو دایی بگو خاله چون پیش زنم خجالت زده ام ...

خدا همه رفتگان را رحمت کند


عبدالعظیم کلاتی

تو قابلمه من دنبال بنی صدر میگردی؟

وارد پایگاه مهرآباد که میشدیم بعد از درب ورودی اصلی و طی یک مسافت سیصد چهارصد متری درب دیگری وجود داشت که پرسنل فنی ازآن به محل کارخود میرفتند.

معمولا با نشان دادن کارت شناسائی از این در عبور میکردیم ولی یک روز صبح که مثل همیشه عازم محل کار بودم دیدم صف نسبتا طویلی تشکیل شده و عوامل دژبان بعد از بازدید بدنی کامل پرسنل اجازه عبور میدهند.

در جلوی من یک پیرمرد بود که ناهارش را داخل یک قابله در دستمال با خود حمل میکرد وقتی نوبت بازدید اون رسید مسئول بازرسی به صورت آمرانه ای به ایشان گفت دستمال را باز کن تا ببینم داخلش چی داری پیرمرد هم که کمی عصبانی به نظر میرسید با لحنی تمسخر آمیز گفت پدر جان بنی صدر دیشب با جامبوجت فرارکرده تو توی قابلمه منو میگردی !


عبدالعظیم کلاتی