چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


مهر مادری

او میگفت : نزدیک ظهر بود که به باخبر شدم پای مادر بزرگ شکسته , فورا خودم را رساندم , ننجان  تقریبا بی حال افتاده بود و قادر به حرکت نبود , من به کسی که اونجا بود گفتم الآن به دایی عظیم (منظور من بودم) زنگ میزنم که باهم ننجان را به بیمارستان برسانیم .

ننجان تا این راشنید گفت نمیخواد به دائی زنگ بزنی چون بچم خسته هست و هنوز ناهارش را نخورده ...


عبدالعظیم کلاتی

عبای پاره

یادش به خیر دوستی داشتم به نام جعفری که هروقت عصبانی میشد میگفت به من میگن جعفری نه برگ چغندر.
او خودش را جزء سازمان عقیدتی سیاسی معرفی میکرد درست یا نادرستش را نمیدانم.
یکبار از مامورتیش به ستاد مشترک ارتش صحبت میکرد و میگفت :
در حین انجام کارهای اداری با شنیدن اذان برای ادای فریضه نماز عذرخواهی کردم و به طرف مسجد حرکت کردم. در زمان ورود به مسجد و برداشتن مهر چشمم به چوب لباسی افتاد و دیدم چند عبا برای استفاده نمازگزاران روی آن آویزان است . یکی از عبا ها را برداشتم و رفتم دقیقا صف اول پشت امام جماعت نشستم .
نماز به طور معمول شروع شد اما در زمان رکوع از صف های پشت سر من صدای خنده شنیده میشد . پیش خودم شیطان را لعنت کردم و گفتم اینها چرا بی موقع میخندند.
خلاصه نماز تمام شد و پس از سلام نماز ظهر طبق معمول با اطرافیان دست دادم و تفبل الله گفتم و وقتی برای دست دادن به عقب برگشتم چهره خندان آنها کاملا نمایان بود.
نماز عصر هم مثل نماز ظهر به جماعت خوانده شد و همگی برای خروج از مسجد رفتیم . وقتی خواستم عبا را درجای خودش آویزان کنم تازه علت خندیدن برادران دینی را درهنگام رکوع فهمیدم.
پشت عبایی که من رو دوشم انداخته بودم بریده شده بود و در هنگام رکوع باسن من از آن بیرون میزد و باعث خنده پشت سریها !


عبدالعظیم کلاتی