چون شبحي آمد و چون دود رفت وبلاگ blog" name="description">چون شبحي آمد و چون دود رفت, Weblog, Daily, Writing, PersianBlog, persianweblog , Blog , Persian , Iran , Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs, وبلاگ, يادداشت روزانه, پرشين بلاگ , وبلاگ فارسی , وبلاگ ایرانی , وب نوشت " name="keywords"> عمر گرانمايه عجب زود رفت <br> چون شبحي آمد و چون دود رفت

عمر گرانمايه عجب زود رفت
چون شبحي آمد و چون دود رفت


مطالب متنوع از تلگرام

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت. از او پرسیدند: کجا می روی؟ گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ." گفتند : واقعا که مسخره ای..!! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی. مورچه گفت :" مهم نیست... همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.." ----------------------------- ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘــﺎ ﮔﺮ ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻣﻲ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺳﻴــﻞ ﺑــﺎﺭﺍﻥ ﮔــــﺮ ﺑﺒــــﺎﺭﺩ ﺍﺯ ﻧﺴﻴـــــﻢ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﻏــﻢ ﻣﺨـــﻮﺭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻣﺨﺘﺼــــﺮ ﮔــﻮﻳﻢ ﺍﮔـــﺮ ﻭﻳــﺮﺍﻥ ﺷـﻮﺩ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺟــﺎﻱ ﻫــﺮ ﻭﻳــﺮﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﺎﺧــﻲ ﻧﻤﺎﻳـﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺍﻱ ﺧــﺪﺍ ﻫــﺮﮔﺰ ﻧﺒﻴﻨـــﻢ ﺑﺸــﮑﻨﺪ ﻗﻠـــﺐ ﮐﺴﻲ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪﺑﺎﻃﻨﺶ ﺍﺯ ﺭﻳﺸـﻪ ﻭﻳـــﺮﺍﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ...! ------------------------------------------ اگر جای دانه‌هایت را که روزی کاشته‌ای فراموش کردی، باران روزی به تو نشان خواهد داد که آنها را کجا کاشته‌ای! "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی و زیر هر آسمانی و برای هر کسی" تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت! اما بدان کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می‌نشیند و اثر زیبا باقی می‌گذارد؛ حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد ... --------------------------------------------------------------------- روزگاری در شهری کوچک مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های بسیار زیبایی می‌کشید وبه قیمت گرانی از او می خریدند. روزی یکی از همسایگان نقاش به او گفت:با هر تابلو ی نقاشی که میکشی پول زیادی می گیری اینهمه فقیر در همسایگی ما هست چرا به این همسایگان فقیرت کمک نمی کنی؟از قصاب محل یاد بگیر،با آنکه وضع مالی خوبی ندارد هر روز چند قسمت گوشت را مجانی به خانواده های فقرا میدهد!پیر مرد نقاش گفت ولی من پولی ندارم که به کسی کمک کنم.همسایه مرد نقاش که نا امید شده بود با ناراحتی خانه او را ترک کرد و به بد گویی پشت سر نقاش پرداخت.پس از مدتی مرد نقاش بیمار شد ودر تنهایی و کم محلی همسایگان از دنیا رفت.طی مراسمی ساده مراسم دفن انجام شد.بعد از چند روز مردم با کمال تعجب دیدند که مرد قصاب دیگر کمکی به فقرا نمیکند!با تعجب از او علت کمک نکردنش را پرسیدند.قصاب گفت پیرمرد نقاش همیشه پول گوشتها را به من میداد و میگفت بین فقرا تقسیم کن!!!! هرگز نمی توانی با ظاهر کسی را قضاوت کنی... مراقب قضاوت های غلط خودمان باشیم --------------------------------------------------- ای فدای تو و آن ناز نگاهت گل من جان به قربان تو و چشم سیاهت گل من باورت هست از آن لحظه که تو دور شدی همه شب منتظرم بر سر راهت گل من باورت هست دمادم به تو من می گفتم شده بر دوش من آن بار گناهت گل من این همه سردی تو باز عذابم داده‌است مگر آغوش کسی گشته پناهت گل من یادت آمد به تو گفتم که چه زیبا شده ای با گلی را که زدی تو به کلاهت گل من بارها گفته ام ای دوست چنین آه مکش چون که آتش بکشد خرمن آهت گل من ----------------------------------------------- قصه با طعـم دهان تو شنیـدن دارد خواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هــر کوچه دویدن دارد تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد "بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد. --------------------------------------------------
عبدالعظیم کلاتی

مطالب متنوع از تلگرام


عبدالعظیم کلاتی