مسافرت درکنارآخوند

مسافرت درکنارآخوند

سال ۱۳۵۵ از تهران با شرکت اتو شیشه راهی همدان شدم برای سرگرمی بین راه یک مجله خریدم و مقداری هم پسته.

قبل از سوار شدن خدا خدا میکردم بقل دستیم آدم با حالی باشه تا خسته نشم .

سوار اتوبوس شدم  و روی صندلی خودم نشستم  و چشم به راه هم صندلی خودم بودم هر آدم باحالــی که سوار میشد پیش خودم میگفتم الان این میاد کنار من میشینه

(به قول فیلم حسن کچل ) اما از بخت بدم بچه بی کاکل شد-کچل و کاچل و هم کوچل شد.

هم صندلی من یک آخوند میانسال بود بعد از یک سلام علیک کاملا از ته حلق کنار من نشست و بعد از مدتی اتوبوس حرکت کرد.

من مشغول خواندن مجله شدم و حاج آقا هم رفت تو چورت

هر از چند گاهی من یواشکی یک پسته مینداختم تو دهنم و پوستش را هم میگذاشتم تو جیبم (یک وقت فکر نکنید من از روی خساست اینکار را میکردم  نه  فکر میکردم که حاج آقا خواب رفتند)

بعد از اینکه من تقریبا نصف پسته ها را خورده بودم دیدم حاج آقا زد به شانه من

و گفت پدر جان چندتا پسته هم به من تعارف کن تا مجبور نباشی یواشکی یکی را تو دهنت بگذاری و یکی رو هم اشتباهی تو گوش ات

کسی آخوند کم رو سراغ داره ؟

/ 4 نظر / 15 بازدید
ََAlia

اصلا اين دو تا كلمه ي آخوند و رو و حيا با هم پارادوكس دارن، خفن. نيست آقا، نگرد!

الهه جعفری

سلام ممنون که به وبلاگم سر زدین همیشه منتظر نظرات خوبتون هستم[گل][خداحافظ]

علیرضا خجو

خـو کـرده ام به درد ، به مـرهم نیــاز نیست ... به روزم ...

رضا شیرزادی

سلام آقای کلاتی . ممنون از لطفتون شاد باشید و مستدام . یا علی [گل][گل]