مهر مادری

او میگفت : نزدیک ظهر بود که به باخبر شدم پای مادر بزرگ شکسته , فورا خودم را رساندم , ننجان  تقریبا بی حال افتاده بود و قادر به حرکت نبود , من به کسی که اونجا بود گفتم الآن به دایی عظیم (منظور من بودم) زنگ میزنم که باهم ننجان را به بیمارستان برسانیم .

ننجان تا این راشنید گفت نمیخواد به دائی زنگ بزنی چون بچم خسته هست و هنوز ناهارش را نخورده ...

/ 4 نظر / 23 بازدید
زهرا

ننجان عجب مهری داشته[گل]

شیرین

برتر از مهر مادری پیدا نمی شود[گل]

مهناز

یادش گرامی روحش شاد[گل]

شاکرد قدیمیتون عباس کردوانی

سلام همیشه متن هاتون ساده و صمیمی و مثل خدتون لبریز از محبته بی تعارف مثل شما کم گیر می اد . همیشه سلامت باشید